
پشتیبانی:09228356279


بخشی رمان: «آنتوان روکانتن مرد تنهایی است در میان آدم ها، تنهایی او نه از میان جمع نبودن که از میان آدم ها بودن نشئت می گیرد. او به دنبال پاسخی است برای پرسش هایی ابدی، «وجود چیست؟ چرا وجود داریم؟ هدف ما از زندگی چیست؟...» آدم ها مرهمی برای درد او نیستند؛ نگاشتن زندگی مارکی دو رولبون نیز امانی برای او نیست از ناآرامی وجود؛ در این میان موسیقی تسکینی می شود هر چند کوتاه برای «تهوعی» که وجودش را در کام خود گرفته. اما آیا «تهوع»دست از سر او خواهد کشید؟ «وجود، اغلب خودش را پنهان می کند. اینجاست، در اطرافمان، درونمان، خودمان هستیم؛ نمی توان دو کلمه حرف زد بی آنکه حرفی از آن به من بیاید، اما هرگز نمی توان لمسش کرد. وقتی باور داشتم دارم درباره اش فکر می کنم، باید قبول کنم که هیچ فکری نمی کردم، مغزم خالی بود، یا شاید هم فقط یک کلمه در ذهنم وجود داشت؛ بودن.»