
پشتیبانی:09228356279


این داستان به طور خلاصه درباره ملاقات یک هیولا با هیولای دیگری است. یکی از هیولاها من هستم. یون جه با یک بیماری مغزی به نام آلکسی تایمیا به دنیا آمد که بروز احساساتی مانند ترس یا خشم را برای او سخت می کند. او هیچ دوستی ندراد -دو نورون بادام شکلی که در اعماق مغزش قرار رفته اند این کار را با او کرده اند- اما مادر و مادر بزرگ فداکارش زندگی امن و رضایت بخشی را برای او فراهم می کنند. خانه ی کوچک آنها بالای کتابفروشی دست دوم مادرش است که با یادداشت های رنگارنگ تزئین شده است. این یادداشت ها به او یادآوری می کند چه زمانی باید لبخند بزند، چه زمان باید بگوید «متشکرم» و چه زمانی بخندد.