
پشتیبانی:09228356279


مارینکا می خواهد یک دوست داشته باشد، یک دوست واقعی، نه دوستی مثل خانه اش که پاهای مرغی دارد و یک جا بند نمی شود. او یک دوست انسان می خواهد که هم صحبتش باشد و بتواند رازهایش را با او در میان بگذارد، ولی مادربزرگ، نگهبان دروازه است و ظیفۀ هدایت کردن مُرده ها به سوی ستارگان را بر عهده دارد، وظیفۀ خطیریکه دایرۀ تعامل با انسان ها را خیلی محدود می کند. مارینکا هم باید آموزش ببیند تا روزی نگهبان دروازه شود، چیزی که هیچ شباهتی به رویاها و خواسته هایش ندارد...